میخچه

نویسنده: بهناز علی پور گسكری
زلزله که آمد پدرم پرتاب شد داخل خانه‌ی من در سازه‌ی آخر مجتمع پردیس. مثل یک اتفاق عادی که انگار هر روز با آن روبه‌رو است، دستش را به دیوار گرفت، بلند شد...
زلزله که آمد پدرم پرتاب شد داخل خانه‌ی من در سازه‌ی آخر مجتمع پردیس. مثل یک اتفاق عادی که انگار هر روز با آن روبه‌رو است، دستش را به دیوار گرفت، بلند شد و گفت: «آخ آخ! پام.»
پرسیدم: «چیزی نشد؟»
«نه، هیچی. خوب خوبم.»
حباب آویز آشپزخانه هنوز داشت خودش را به چپ و راست می‌کوبید. سرش را به عادت همه‌ی وقت‌هایی که چیزی را می‌پسندید تکان‌تکان داد و گفت: «جای خوبی خریدی آفرین. محله‌ی خوبی هم هست. متری چند خریدی؟» همه‌ی این‌ها را یکنفس گفت. آمدم جواب بدهم که چشم‌هایش را جمع کرد و ادامه داد: «فقط یه بدی داره؛ برِ اتوبانه. منطقه‌ی نظامی هم هست و اسم خیابون‌ها آدم رو یاد جنگ می‌اندازه.» آمدم بگویم شیشه‌ها دوجداره‌اند که با چشم به در نیمه‌بازِ خانه‌ام اشاره کرد و گفت: «مادرت هم دیگه باید برسه، نگران نباش.» تازه متوجه شدم لولای بالای در قلوه‌کن شده و در روی لولای پایینی به جلو خم شده. از پنجره که به بیرون نگاه کردم تمام بلوک‌های مجتمع و ساختمان‌های آن‌سوی بزرگراه ارتش ریخته بودند روی هم، عین بازی دومینو. ستون‌های آهنی و تیرچه بلوک‌ها و آردوازها و یک عالمه یونولیت لخت و عور پیدا بودند. گردباد با خرده یونولیت‌ها بازی راه انداخته بود. آن‌ها را بالا می‌برد، می‌چرخاند و به این سو و آن سو می‌پراکند. پدر گفت: «از سوز پریشب معلوم بود عن‌قریب برف می‌باره، نه؟» باز هم مثل قدیم‌ها فرصت بله یا نه گفتن به من نداد. بلافاصله ادامه داد: «به مادرت هم گفتم زانوهاش رو گرم نگه داره که برف در راهه.» بعد خودش را انداخت روی راحتی، جورابش را درآورد و شروع کرد به ماساژ دادن انگشت‌ها و مچ پاهایش و گفت: «چه راحته!» گفتم: «هنوز اونا اذیت‌تون می‌کنن؟» پرسید: «چی اذیت می‌کنه...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code