لعنتی‌ها

نویسنده: لی مارتین / ترجمه: نیلوفر امن‌زاده
تابستانِ قبل از شروع دبیرستانم، پدر و مادرم گفتند برمی‌گردیم خانه. شش سال در حومه‌ی شیکاگو زندگی کرده بودیم. مادرم آن‌جا معلم بود...
تابستانِ قبل از شروع دبیرستانم، پدر و مادرم گفتند برمی‌گردیم خانه. شش سال در حومه‌ی شیکاگو زندگی کرده بودیم. مادرم آن‌جا معلم بود اما حالا داشت بازنشسته می‌شد و تصمیم گرفته بودیم برگردیم جنوب‌ شهر. به جای آن‌که خانه‌ی وسط مزرعه‌مان را که اطراف سامنِر بود بازسازی کنیم، توی شهر دنبال خانه گشتیم. آخرش پدر و مادرم یکی از این خانه‌های شیروانی‌ معمولی خریدند که ایوان جلویی و نمای چوبی داشت ـ خانه‌ی آبرومندی بود.
پدرم گفت: «حالا خوب شد. خیلی خوبه.»
اصرار داشت خودش را جدی و مسئولیت‌پذیر نشان بدهد، چون وقتی هنوز یک ‌سالم نشده بود، زندگی من و خودش و مادرم را به‌خاطر سهل‌انگاری‌اش برای همیشه از این رو به آن رو کرده بود. در یکی از روزهای نوامبر۱۹۵۶  هر دو دستش را در یک حادثه‌ی کشاورزی از دست داد؛ داشت ذرت درو می‌کرد که محفظه‌ی کُمباین پر شد. به جای آن‌که قدری حوصله به خرج دهد و ماشین را خاموش کند، همان‌طور که تیغه‌های تیزش هنوز می‌چرخیدند، سعی کرد ذرت‌ها را از توی جعبه دربیاورد. تیغه‌ها یک دستش را گیر انداختند و وقتی خواست با آن یکی دست آزادش کند، دومی را هم گرفتند. از وقتی که یادم می‌آید دست مصنوعی داشته؛ خودش به آن‌ها می‌گوید «قلاب».
‌خانه‌ی جدیدمان دو قطعه ‌زمین داشت. پدرم زمین دومی را شخم زد و توی آن باغچه‌ی سبزیجات بزرگی درست کرد. بعد وسط حیاط‌ پشتی یک ردیف نهال هلو کاشت. ما خیش زدیم و بیل زدیم و هرس کردیم. آبیاری کردیم و چیدیم و شن‌کش کشیدیم. باغچه‌های مادرم پر از گل صدتومانی و ‌آهاری و جعفری شدند. زنبق و لاله و نرگس هم می‌کاشت. زمین‌ ما هم مثل همه‌ی زمین‌ها پر از علف هرز می‌شد ولی همیشه آن را مرتب نگه می‌داشتیم. ‌پدرم می‌گفت هر خانواده را از روی این می‌شناسند که چطور از دارایی‌هایش مراقبت می‌کند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code