زندگی نمایشنامه است

نویسنده: ایسابل کویشت ترجمه: مریم مصلی
دو مادربزرگ داشتم؛ یکی برایم مانده...
  مادربزرگ‌ها
دو مادربزرگ داشتم؛ یکی برایم مانده.
داستان‌های مادربزرگم، ترینی، از جنگ همیشه مثل پاورقی‌های روزنامه‌ها بود. راهبه‌های باردار، کشیش‌های قاچاقچی، نوزادان بی‌دفاع در کنار مادرانی محتضر، کودکانی رهاشده حوالی صومعه‌ها، پیاده‌روی‌های بیست‌‌کیلومتری تا جالیزهای مخفی برای پیدا کردن دو تا سیب‌زمینی... به کمک او جنگ را به شیوه‌ای زندگی کردم که هرگز نتوانسته‌ام بین داستان‌هایی که برایم تعریف می‌کرد و رمان‌های زولا که مرا مجذوب خود می‌کردند، به‌خصوص ژرمینال، تفاوتی قایل شوم.
یک داستان در ذهنم ماندگار شد؛ یک روز وقتی به سمت کارخانه‌ی نخ‌ریسی می‌رفت که در آن‌جا کارگر بود، یک گروه کمونیست یا آنارشیست ـ هیچ‌وقت خواندن یاد نگرفت ـ او را مقابل کارخانه متوقف و وادار کردند که مشت خود را بالا ببرد. او نمی‌خواست مشتش را بلند کند، از سوراخ‌های زیر بغل لباسش خجالت می‌کشید و می‌ترسید پیراهنش به‌کل تکه‌پاره شود. نه آن روز توانست سر کارش برود و نه روزهای بعد، چون اخراجش کردند.
در سالامانکا، سرزمین مادربزرگم ایسابل و مادرم، مقامات نازی‌ چند روز قبل از شروع جنگ مثل سگ‌ اطراف خانه‌ا‌ش قدم می‌زدند. مادربزرگم حتی امروز هم با همین لفظ از آن یاد می‌کند. اگر در خیابان به آن‌ها برمی‌خوردی باید دست‌هایت را بالا می‌بردی و اگر این کار را نمی‌کردی به تو شلیک می‌کردند، همان اتفاقی که برای همسایه‌ی پرتغالی‌ ناشنوایمان افتاد، متوجه دستور نشده بود؛ مقابل در خانه‌اش تیربارانش کردند.
من با این فکر بزرگ شدم که مشت یا بازو، هرکدام را بالا ببری، به فنا رفته‌ای.

  زیبایی‌شناسی
زیبایی‌شناسی فرانکیسم اثر الکساندر سیریسی کتابی هیجان‌انگیز است، تقریبا به‌اندازه‌ی مولفش که افتخار شاگردی‌اش را داشتم. کلاسی را به‌ خاطر دارم که ما را به گرن‌بیای بارسلونا برد تا پلاک‌های مخفی از دید را ببینیم، بنا‌های دست‌کاری‌شده، نماهای ساختمان‌هایی که در آن‌ها تغییرات بی‌دلیل مهیبی رخ داده بود، مجسمه‌هایی که طی دوران سلطنت نصب و در دوران جمهوری جمع شدند و باز در دوران دیکتاتوری نصب شدند و برعکس. آن روز صبح بیشتر از پنج سال دانشگاه، درباره‌ی جنگ و دوران پس از جنگ یاد گرفتم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code